طبيب ميگويد: قلبت سر جايش نيست!!!

 

مرا

تو

بی سببی نیستی

به راستی

صلت کدام قصیده ای ای غرل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی

به آفتاب

از دریچه تاریک


کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی!


پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانیست

که آزادی را

به لبان بر آماسیده

گل سرخی پرتاب میکند

ورنه این ستاره بازی

حاشا

جیزی بدهکار آفتاب نیست


نگاه از صدای تو ایمن می شود

چه مومنانه نام مرا آواز میکنی


و دلت،

کبوتر آشتی است

در خون تژیده

به بام تلخ.


با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز میکنی!



شاملو

*************************************************************

 

زمین خورده بودم بلندم نکن

برام مردن از زندگی بهتره

یه عمر جای پرواز پرپر زدم

شاید فکر تو از سرم بپره

 

 

دیگه جون به لب هام رسیده ببین

نمی خوام یه گوله حرومش کنیم

بیا اینقدر بازیو کش ندیم

بزار تا همینجا تمومش کنیم

 

 

اگه این سکوته بزار بشکنه

اگه این غروره بزار له بشه

دلم کوره ی داغه طعنه نزن

مگه زندگی تو جهنم چشه؟؟؟

 

 

خودم گفته بودم شروعش نکن

به آخر رسیدم رو بنویس عزیز!

آدم بعد خوردن به دیوار، می فهمه که

از این در به اون در فرج نیس عزیز!

 

 

زمین خورده بودم بلندم نکن

برام مردن از زندگی بهتره

یه عمر جای پرواز پرپر زدم

نشد فکر تو از سرم بپره...

 

منصوره لمسو


+ نوشته شده در جمعه 23 مهر1389ساعت 6:52 PM توسط سحر |


 

 

 

           ز همه دست كشيدم كه تو باشي همه ام

                                             با تو بودن زهمه دست كشيدن دارد

 

 

تقديم به شهيد گمنامي كه زندگي ام مديون اوست!

 

 

هرچي مونده تو دلت به من بگو

خيليا از حال ما دورن رفيق

اين همه گلاب و بارون واسه چي؟

مگه اقيانوسو ميشورن رفيق؟

اسم خاكت كه مياد پرنده ها

آسمونو بي هوا گم ميكنن

عاشقا وقتي به گَردت ميرسن

وسط دريا تيمم ميكنن

اين غبارو پس بزن از آيينه ها

گُر بگير ، خاكستر رو ميبره باد

وقتشه دلو به دريا بزني

تا كه اسمت ياد خيليا بياد

همه چي شكل نفس كشيدنه

وقتي رو خاك تو بارون ميزنه

از تو رد ميشم به غربت ميرسم

واسه ما خاك تن تو وطنه

هرچي مونده تو دلت به من بگو

خيليا از حال ما دورن هنوز

واسه گم نكردن اسم تو ِ

اگه اين سنگا رو ميشورن هنوز!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور1389ساعت 1:11 PM توسط سحر |


 

 

                            از اينهمه بپرس:   چرا حال من بد است؟!!

 

 

 سلام به همه ي دوستان خوبم.  بعد از يه مدت طولاني بالاخره  تونستم به روز كنم.

ممنون كه تواين مدت تنهام نذاشتين.اميدوارم از اين آپم خوشتون بياد.منتظر نظراتتون هستم.

 

 

تمام شب دونفر مُرده اند در حمّام

 

تمام شب دو نفر مُرده اند در حّمام

صدای شستن خون زیر ِ آب ِ جوشیده

تمام شب دو نفر چکّه می کنند از دوش

یکی شبیه به من رُب دوشامبر پوشیده

 

تمام شب دو نفر پشت پرده می رقصند

میان پچ پچ ِ ارواح ِ خیس ِ سرگردان

عروسکم به تنم مثل موم چسبیده

   : " بیا جلو بغلم کن کنارته مامان

 

دوباره نصف شبی فیلم کینه رو دیدی؟؟؟"

هزار مورچه از لذت همو گلوبین

درون بالش ِخونی ِ من فرو رفته ست

کسی که پرت شده مثل سایه روی زمین

 

صدای گریه ی قاتل بدون قتاله

کسی که روی خودش را اسید پاشیده

صدای ضجه ی یک بچه روی تخت من

که لحظه لحظه ی خود را به ترس شاشیده

  

میان کاشی حمام اوج می گیرد

تمام شب به صدایی شبیه بیل زدن

کنار میزنم از کف درون وان پیداست

دو چشم میشی قرمز که خیره است به من

 

:"بگیر هی بُکشش این که شاهد قتله"

فرود ضربه ی چاقو میان خوشخوابم

صدای قهقهه ی مرد مُرده می پیچد

میان چک چک ِ یک شیر هرز می خوابم

 

و صبح، مادر من پشت میز صبحانه ست

ورود سرد پدر با دو نان خشخاشی

نگاه چاقوی ِ خونی ِ روی کابینت

و بین اینهمه شاید تو مرده تر باشی

 

دو چشم سرخ پدر خیره می شوند به من

:" دوباره شیر حمومو نبستی انگاری"

میان خنده ی مرموز مادرم غرقم

:"بیا جلو بغلم کن هنوز تب داری"

 

تمام شب دو نفر مُرده اند در حمام

تمام شب به صدایی شبیه بیل زدن

کسی شبیه شبح پشت چارچوب دراست

که با دو پنجه ی خونی اشاره کرده به من

 

تمام روز کسی گریه می کند در دوش

:"بگیر شیرو ببندش "...و چکّه ی آخر

سکوت می کنم اما هنوز مشکوکم

پدر مقصر قتل من است یا مادر؟!!!...

* منصوره لمسو*

 

....................................................................................................................................... 

 

 

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند

با جرثقیل، از دل من سنگ می برند

فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است

در من تناقضی ست که هر روزش از شب است

خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها

پرواز می کنند مرا قورباغه ها

از یاد می برند مرا دیگری کنند

از دستمال ِ گریه ی من روسری کنند

در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند

درباره ی زنی که منم داوری کنند

با آن سبیل! و خنجر ِ در آستینشان

در حقّ ما برادری و خواهری کنند!!

چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود

با ابرهای غمزده خاکستری کنند

ما قورباغه ایم و رها در ته ِ لجن

بگذار تا خران چمن! نوکری کنند

ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها!

در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند

از سختمان گذشته اگر سخت پوستیم!

بیچاره دشمنان شما! ما که دوستیم!!

از دعوی ِ برادری ِ باسبیل ها!

تا واردات خارجی ِ دسته بیل ها!!

از تخت های یک نفره تا فشار قبر

خوابیدن از همیشگی ِ مستطیل ها

در جنگ بین باطل و باطل که باختم

دارد دفاع می شود از چی وکیل ها؟!

دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم

امروز می برند مرا جرثقیل ها

چیزی که نیست را به خدایی که نیستیم

اثبات می کنند تمام ِ دلیل ها

در حسرت ِ گذشته ی بر باد رفته ای

آینده ی کپی شده ای از فسیل ها!

ناموسم و رفیق و وطن فحش می دهند

دارند بیت هام به من فحش می دهند

پرونده ای رها شده در بایگانی ام

از لایه های متن بیا تا بخوانی ام

باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است

بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!

از نام ها نپرس، از این بازی ِ زبان!

قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است

از کودکیت، اکثر ِ اوقات درد بود

تنها رفیق ِ آن دل ِ تنهات درد بود

شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر

شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!

داری من و جنون مرا حیف می کنی

داری شعار می دهم و کِـیف می کنی

در شهر ما پرنده ی با پر نمی شود!

آنقدر بد شده ست که بدتر نمی شود

اسمش هرآنچه باشد: یا دوست یا رفیق

جز وقت ارث با تو برادر نمی شود

از «دستمال» اشکی من استفاده هاست!!

نابرده رنج، گنج میسّر نمی شود!!

می چسبم از خودم به غم و شعر می شوم

از شعر گریه می کنم و شعر می شوم!

از کاج هام موقع چاقو زدن توام

بگذار شهر هرچه بگویند! من، توام!

افتاده در ادامه ی هر گرگ، گلـّه ها

محبوبیت، به رابطه ام با مجلّه ها

تشکیل نوظهوری ِ مشتی ستاره ها

از دادن ِ تمامی ِ ... در جشنواره ها

شب های حرف و سکـ-س ِ به سیگار متـّصل

و اشک های شعر، کنار ِ در ِ هتل

دارم سؤال می شوی از بی جواب ها

بیهوده حرف می/ زده در گوش خواب ها

تا گریه ای شوم بغل ِ هر عروسکم

تا کز کنم دوباره به کنج ِ کتاب ها

از گریه های دختر ِ می خواست یا نخواست

در ابتدای قصّه که یک جور انتهاست!

تا صبح عر زدن وسط ِ دست های تو

بیداری ام بزرگ تر از فکر قرص هاست

از قصّه ی تو بعد ِ «یکی که نبود»ها

از آسمان محو شده پشت دودها

از قصّه ی دروغی ِ آدم بزرگ ها

تقسیم گوسفند جوان بین گرگ ها!

تسلیم باد/ رفتن ِ ناموس ِ باغ ها

آواز دسته جمعی و شاد ِ کلاغ ها

یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد

افتادن ِ من از همه ی اتفاق ها

جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند

و بار می برند کماکان الاغ ها!

در می روم از اینهمه پوچی به خانه ات

از خانه ام! به گوشه ی امن ِ اتاق ها

پاشیدن ِ لجن به جهان ِ مؤدّبت!

عصیانگری قافیه در قورباغه ها!!

لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!

بهتت زده! شکسته در این شهر باورت

به دست دوست یا که به آغوش امن عشق

اینبار اعتماد کنی خاک بر سرت!!

خشکیده چشم و گریه ی ابرم زیاد نیست

ای زندگی بمیر که صبرم زیاد نیست

از زنگ بی جواب ِ کسی در کیوسک ها

از زل زدن به بی کسی بچّه سوسک ها!

از بحث روزنامه سر ِ کارمزدها

از بوی دست های تو در جیب دزدها

تزریق چشم های تو کنج ِ خرابه ها

از پاک کردن ِ همه با آفتابه ها

از چند تا معادله و چند تا فلش

از یک پری که آمده از راه دودکش

از انحراف من وسط ِ مستقیم ها!

از عشق جاودانه ی ما پشت سیم ها!!

از گریه ی تمام شده بعد ِ چند روز

از بالشم که بوی تو را می دهد هنوز

از آدمی که مثل تو از ماه آمده ست

از اینهمه بپرس:

چرا حال من بد است؟!!

 

*سيد مهدي موسوي*

 

******************************************** 

در صف سینما تو را دیدم/ در صف بانک، در صف مترو

در صفوف بلند زندگی‌ام/ در صف انتظارهای زیاد

سرخاک پدربزرگ خودم/ سرخاک خودم، کنار خودم

هرکجا انتظار، معنی داشت... /هرکجا انتظار، معنی داد

+ نوشته شده در شنبه 26 تیر1389ساعت 5:54 AM توسط سحر |


 

 

              

    تو به  من فکر می کنی و من

                                              تا به تو فکر می کنم هستم!

 

 

 

 

 

من پشیمان نیستم


من به این تسلیم می اندیشم


این تسلیم دردآلود


من صلیب سرنوشتم را


 بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم !


در خیابانهای سرد شب


جفتها پیوسته با تردید


یکدگر را ترک می گویند


در خیابانهای سرد شب


جز
خداحافظ، خداحافظ صدایی نیست...


من تو هستم، تو!


 و کسی که دوست می دارد


 و کسی که در درون خود


ناگهان پیوند گنگی باز می یابد


با هزاران چیز غربتبار نامعلوم...


گوش کن


به صدای دوردست من


در مه سنگین اوراد سحرگاهی


و مرا در ساکت آیینه ها بنگر


که چگونه باز با ته مانده های دستهایم


عمق تاریک تمام خوابها را لمس می سازم


و دلم را خالکوبی می کنم


چون لکه ای خونین

 
بر سعادتهای
معصومانه ی هستی


من پشیمان نیستم


از من ای محبوب من با یک من دیگر


که تو او را در خیابانهای سرد شب


با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت


گفتگو کن


و به یاد آور مرا در
بوسه ی اندوهگین او


بر خطوط مهربان زیر چشمانت
... 

 

                                ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

 

برای   مهربونم و ماهی کوچولوهای آکواریومش:

 

 

هم شور دریا تو دلم       هم شر ماسه توچشم

اما نمیخوام از تو و       شور و شرت جدا بشم

تا تنگ ماهی برسه       به آبیای عاشقی

گوش ماهیا نمیشنون     میاد صدای عاشقی      

                       *

 آبیه بی نهایتم!             من تشنه ی محبتم                     

اگه قراره بمیرم             تو مشتای تو راحتم

                      *

حریر دریا رو تنم          ماسه ها زیر سرمه

ستاره های آسمون        چشمای دور وبرمه

تو كلبه ی ساحلیمون       باد موافق اومده

صدای موسیقی موج      خواب منو بهم زده

                      *

رو ماسه های خیس تو    رد پای جذرومده

لبهای ماهی  گلی ام        هجای آبو بلده

ماهیه تنگ آرزو          یه موج سواره پیش تو

یه عمره دل بسته ولی       یه بیقراره پیش تو

                    *

آبیه بی نهایتم!               من تشنه ی محبتم

اگه قراره بمیرم         تو مشتای تو راحتم

معصومه لمسو

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 اردیبهشت1389ساعت 0:5 AM توسط سحر |


                      

                               حرف ها دارم اما... بزنم یا نزنم؟؟؟

 

 

این کارت عروسی من با کسی ست که...

تو نیستی کنار من اینجا کسی ست که...

یک ترس کهنه با کت و شلوار سرمه ای

زل می زند به اینکه خودش یا کسی ست که...

کِل می کشند توی سرم واژه های پیر

هی می کشند بغض مرا تا "کسی ست که"

از صندلی خالی تو گریه می کنم

این جشن جای خالی تنها کسی ست که...

این کارت را نخوانده بسوزان خیال من!

من مرده ام عروسک آنها کسی ست که...

    مونا زنده دل

                                         *****************************

 

گیرم که عشق تورا کتمان کردم

این زخم روییده بر سینه

که کتمان شدنی نیست!!!

گیرم که عشق تورا کتمان کردم

با دلم چه کنم؟؟؟

که هر لحظه

چاقویی با تیغه ی کند

در وریدهایش می دود

چاقویی با تیغه ی کند و صدف دسته اش

و مروارید دندان هایت

جواد گنجعلی

                               ****************************

 

سی ساله شدم هنوز کودک هستم

                    هم بازی باد و بادبادک هستم

عاشق بشوم؟ نه ! بچه ها منتظرند

                    من  مادر چند کفشدوزک هستم!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 12:48 PM توسط سحر |